السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
435
تفسير الميزان ( فارسي )
ابراهيم را بر آن سوار نموده ، به راه افتاد ، ابراهيم از هيچ نقطه خوش آب و هوا ، و از هيچ زراعت و نخلستانى نمىگذشت ، مگر اينكه از جبرئيل مىپرسيد : اينجا بايد پياده شويم ؟ اينجا است آن محل ؟ جبرئيل مىگفت : نه ، پيش برو ، پيش برو ، هم چنان پيش راندند ، تا به سرزمين مكه رسيدند ، ابراهيم هاجر و اسماعيل را در همين محلى كه خانه خدا در آن ساخته شد ، پياده كرد ، چون با ساره عهد بسته بود ، كه خودش پياده نشود ، تا نزد او برگردد . در محلى كه فعلا چاه زمزم قرار دارد درختى بود ، هاجر ع پارچه اى كه همراه داشت روى شاخه درخت انداخت ، تا در زير سايه آن راحت باشد ، همين كه ابراهيم خانواده اش را در آنجا منزل داد ، و خواست تا به طرف ساره برگردد ، هاجر ( كه راستى ايمانش شگفتآور و حيرت انگيز است يك كلمه پرسيد ) آيا ما را در سرزمينى مىگذارى و مىروى كه نه انيسى و نه آبى و نه دانه اى در آن هست ؟ ابراهيم گفت : خدايى كه مرا به اين عمل فرمان داده ، از هر چيز ديگرى شما را كفايت است ، اين را گفت و راهى شام شد ، همين كه بكوه ( كداء كه كوهى در ذى طوى ) است رسيد ، نگاهى به عقب ( و در درون اين دره خشك ) انداخت ، و گفت : ( رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ ، رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ ، فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ ، وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ « 1 » ، پروردگارا ! من ذريهام را در سرزمينى گود و بدون آب و گياه جاى دادم ، نزد بيت محرمت ، پروردگار ما ، بدين اميد كه نماز بپادارند ، پس دلهايى از مردم را متمايل بسوى ايشان كن ، و از ميوه ها ، روزيشان ده ، باشد كه شكر گزارند ) اين راز بگفت و برفت . پس همين كه آفتاب طلوع كرد ، و پس از ساعتى هوا گرم شد ، اسماعيل تشنه گشت ، هاجر برخاست ، و در محلى كه امروز حاجيان سعى مىكنند بيامد و بر بلندى صفا بر آمد ، ديد كه در آن بلندى ديگر ، چيزى چون آب برق مىزند ، خيال كرد آب است ، از صفا پائين آمد ، و دوان دوان بدان سو شد ، تا به مروه رسيد ، همين كه بالاى مروه رفت ، اسماعيل از نظرش ناپديد شد ، ( گويا لمعان سراب مانع ديدنش شده است ) . ناچار دوباره به طرف صفا آمد ، و اين عمل را هفت نوبت تكرار كرد ، در نوبت هفتم وقتى بمروه رسيد ، اين بار اسماعيل را ديد ، و ديد كه آبى از زير پايش جريان يافته ، پس نزد او برگشته ، از دور كودك مقدارى شن جمع آورى نموده ، جلو آب را گرفت ، چون آب جريان داشت ، و از همان روز آن آب را زمزم ناميدند ، چون زمزم معناى جمع كردن و گرفتن جلو آب را مىدهد . از وقتى اين آب در سرزمين مكه پيدا شد مرغان هوا و وحشيان صحرا به طرف مكه آمد و
--> 1 - سوره ابراهيم آيه 37